

تو رفتی و ماندم تک تنها ای مسافر
با این همه درد و غمی پهنا ای مسافر
رفتی ز منم رفت همه دار و ندارم
جا ماندم به بحر همه غم ها ای مسافر
دنبال تو آیم ولی هرگز نتوان یافت
من خسته و فرسوده به صحرا ای مسافر
دستان نوازشگرت آسان ز سرم رفت
بیچاره شدم آه... به خدا ای مسافر
شاکی ز کی باشم زخودم یا که ز روزگار
که تو را گرفت از من مه زیبا ای مسافر
همه گویند که خوبان نکنند وفا هرگز
انتها دیدم و گویم بی وفا ای مسافر
تو کجایی ای مسافر فرصتی دیگر به من ده
که کنم سرمه به چشمان خاک پاها ای مسافر
شاید بتوان گفت که از داغ فراقت
تکمیل نمایم غزلم را ای مسافر
به خدا قسم که هرگز نکنم تو را فراموش
به گمان اینکه هستم قرین رویا ای مسافر
روز جدايي بود از غم گريه کرديم تا لحظه آخر مادام گريه مي کرديم
وقتي جدا شد از سرشانهايت من تازه فهميدم که باهم گريه مي کرديم
اشک توراماننداشک خود پاک مي کردم که بغضمان شکست دوباره گريه کرديم
حال پشيمان نيستيم از عشق بلکه حسرت به دل که چرا کم گريه کرديم
شکايت از زمانه درچه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصيديم

گرچه رفتی از برم اما فراموشم مکن
با غمت ای اشنا هر شب هم اغوشم مکن
همچو موج اشک از دریای چشمم با مکش
در بی خود چون حبابیخانه بر دوشم مکن
در دلم نقش هزاران داغ عشق مرده است
بیش از این در یوگ عشق خودسیه بوشم مکن
من زسوز اشتیاق تو/سرا با سوختم
باز با طوفان بی مهریتخموشم مکن
فرهاد

وه چه سرد و سوت و کور امد بهار
از زمستان هاي دو رآمد بهار
آه آه اي بلبل گم کرده راه
خون منه در چشم من از بغض آه
وه در اين غربت چه مي خواهد زمن
اين بهار بي گل بي ياسمن
آه اي زخم زمين بر دوش من
جنگل سرخ شقايق پوش من
کوهها آيينه ي آتشفشان
بين ما و آسمان صد کهکشان
شب ز شوق شمعداني سينه پر
روز از ترس پري آيينه پر
در سکوتستان هوش شاخه ها
پچ پچ گل زير گوش شاخه ها
بال باران سايه بر گل مي گشود
رزق گلدان را مقرر مي نمود
مابه سمت نامرادي مي رويم
تشنه لب وادي به وادي مي رويم
لاله ها آواز عصيان مي دهند
اسب ها درجلگه هاجان مي دهند
لاله ي اين خاک در خون پرپراست
دختر اين ايل يک چشم تراست
ميکشدمارا و مي کاهد زما
اين شب قطبي چه مي خواهد زما
کاش قلبم درد تنهایی نداشت
سینه ام هرگز پریشانی نداشت
کاش برگ های آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش میشد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت